خرید بک لینک
وب سایت ماندگار - حمیدرضا امیدی سرور: بیلی وایلدر، کارگردان بزرگ سینمای کلاسیک، میگوید از میان کسانی که در دوران فعالیتِ خود با آن ها همکاری داشته، دو نفر بودهاند که مدام دیگران در مورد آن ها کنجکاوی کردهاند: مرلین مونرو و ریموند چندلر.

به راستی چه شباهتی هست میان ستاره محبوبی چون مرلین مونرو (که در اوج دوران شهرتِ خود به زنده گیاش پایان داد) و یک نویسنده ادبیات پولیسی جناییِ کم کار و به عبارت بهتر، کُندنویس (که در طول دوران نویسنده گیِ خود تنها هفت رمان و تعدادی داستان کوتاه نوشت)، که این گونه مورد توجه و کنجکاوی قرار گرفتهاند؟
,ریموند چندلر،چهره ها،نویسنده,[categoriy]

«ریموند چندلر»؛ ایسـتادن در اوج! - آکاریموند چندلر،چهره ها،نویسنده

آکاایران: «ریموند چندلر»؛ ایسـتادن در اوج!

مرلین مونرو شهرتش را به عنوان یک ستاره زیبای سینما برای نسل های مختلف علاقه مندان سینما به دست آورده بود؛ شمایلی خاص که از همان نخستین نقش تقریباً جدیاش (حضوری کوتاه به عنوان دختری بلوند، ملوس و جذاب در فیلم جنگل آسفالت ساخته جان هیوستن)، پیدا بود که روزی ستارهیی مشهور خواهد شد، بیآن که نیازی به استعداد قابل توجهی در بازیگری داشته باشد. او از آن چهره ها بود که دوربین دوستشان دارد، همین که جلوی دوربین قرار بگیرند، کافیست تا جلب توجه کنند… همین طور هم شد، مرلین مونرو به شهرت رسید بیآن که استعداد بالقوه چشم گیری در بازیگری داشته باشد (۱).
و مرگ ناگهانیاش نیز آن تلنگر کوچکی که برای رسیدن به جایگاه بتی افسانهیی لازم داشت، برایش فراهم آورد (۲)؛ مرگ زودهنگام مرلین مونرو از او یک بت ساخت، با زنده گی و مرگ کنجکاوی برانگیز، ستارهیی که هیچ کس پیری او را ندید و همواره همان طور زیبا و دستنیافتنی در اذهان دوستدارانش باقی ماند.


به گزارش آکاایران: چندلر اما ستاره سینما نبود، در زمان حیات خود نیز زنده گیاش آن قدرها دست مایه کنجکاویهای رسانهیی نبود؛ نویسندهیی که برای تأمین زنده گیاش مجبور شد در عین بی زاری از هالیوود به نوشتن فیلم نامه برای سینما روی بیاورد و هنگام اکران ویژه این فیلم ها نیز جوری بیسروصدا بیاید و برود که کم تر کسی متوجه حضور او و همسرش در سالن سینما بشود!

بعدها اما کنجکاوی درباره چندلر آن قدر زیاد بود که از راز این دیر آمدن به سالن و زود رفتن رمزگشایی شد؛ ظاهراً تمام ماجرا این بود که چندلر خوش نداشت کسی او را به همراه همسرش که در کنار او بسیار پیر دیده میشد (انگار که با مادر یا خواهر بزرگش به سینما آمده باشد) ببیند… به همین ساده گی! اما رمز شهرت و افسانه شدن چندلر همیشه به این ساده گی نبود.
شهرت افسانهیی چندلر برای دوستدارانش که شاید تعداد آن ها به اندازه طرف داران یک ستاره سینما نبود، اما به دلیل عمق شیفته گی چیزی ازآن کم نداشت؛ دقیقاً ناشی از کارِ او یعنی نوشتن داستانهای پولیسی بود. کاری که گویا چندلر اگرچه خودش آن را جدی گرفته بود، اما تصور نمیکرد دیگران آن را خیلی مهم تصور کنند؛ اما عادت داشت که بیشتر مواقع با دقت و وسواس آن را انجام میداد.

یکی از معروفترین و محبوبترین و البته طنازترین و شریفترین کارآگاهان ادبیات پولیسی جنایی را به نام فیلیپ مارلو خلق کرد؛ مردی تلخ اندیش و تنها، حاضرجواب که در موقع لازم بسیار جذاب و طنازانه سخن میگفت و گاه چون شه سواری برای نجات دختران در حال سقوط ظاهر میشد. چندلر سبکی جادویی در نوشتن داشت، استاد دیالوگ نویسی و توصیفاتی متفاوت و عجیب و غریب اما تأثیرگذار بود.


توصیفاتی که از جمله ویژه گیهای جذابیت بخش آثار اوست و در سبک کارش به همراه دیالوگ نقشی کلیدی داشت؛ اما از قضا هنگامی که با مجله بلک ماسک همکاری داشت، سردبیر مجله میانه خوبی این قبیل توصیفات در متن داستان حتا از نوع سادهاش نداشت و معتقد بود باید مستقیم به عمل شخصیتها پرداخت؛ در غیر این صورت باید آن ها را به عنوان اضافات کار حذف کرد. سردبیر آن دوره نقاب سیاه با توصیفات مخالف بود، به همین دلیل چندلر که نهایت استفاده را از توضیحات ادبی و اصطلاحات عامیانه می کرد، نمی توانست چندان خود را با شرایط حاکم در این نشریه وفق دهد.


چندلر خود در این باره گفته: «مدت ها پیش، هنگامی که برای مجلات عامّه پسند مینوشتم، در داستانی این جمله را گذاشتم «او از ماشین خارج شد و در پیادهرو آفتابی قدم زد، تا اینکه سایه سایهبان ورودی یک در روی صورتش افتاد، مثل قطرات یک آب خنک». مدیران مجله، موقع چاپ این داستان، این جمله را درآوردند.

آن ها معتقد بودند که خواننده از چنین جملاتی خوشش نمیآید. من کوشیدم به آن ها نشان دهم که اشتباه میکنند. نظر من این بود که خواننده تصور میکند که موقع خواندن تنها به عمل آدم ها اهمیت میدهد و بس. اما چیزی که برای من و خواننده گان اهمیت دارد ـ اگرچه خود خواننده گان آن را نمیدانند ـ خلق احساسات از ورای دیالوگ و توصیف است.»

,ریموند چندلر،چهره ها،نویسنده,[categoriy]
ریموند چندلر، به سال ۱۸۸۹ در شهر شیکاگوی امریکا متولد شد، اما به دلیل جدایی پدر و مادرش، دوران کودکی او تا سن ۲۲ ساله گی با مادربزرگش در انگلستان سپری شد. چندلر تحصیلات مقدماتیاش را در کالج والویج به پایان رساند و در آن جا قانون بین المللی فرانسه و آلمان را مورد مطالعه قرار داد. در این سال ها چندلر به عنوان دستیار مدیر تدارکات در بعضی فروشگاه های زنجیرهیی محل سکونتش فعالیت می کرد.

علاوه بر این در مقام جانشین استاد در کالج والویج مشغول به کار بود. مهم ترین فعالیتهای ادبی او در این دوران، انتشار اشعار و مقالاتی در نشریات مطرحی هم چون آکادمی و وست منیستر بود که نام او را در برخی محافل ادبی آن زمان مطرح ساخت. او در ۱۹۱۲، قبل از بازگشت به امریکا در حدود ۲۷ شعر و یک داستان بلند با نام «افسانه برگ رز» منتشر کرده بود که کارنامه ادبی قابل قبولی برای او محسوب میشد.


چندلر پس از بازگشت به امریکا در یک موسسه ورزشی به فعالیت پرداخت و سپس به عنوان کتاب دار در یک سوپرمارکیت مشغول به کار شد. در زمان جنگ جهانی اول، مابین سال های ۱۹۱۷ تا ۱۹۱۸، در ارتش کانادا خدمت کرد و سپس به نیروی هوایی امریکا انتقال داده شد.


چندلر در فاصله سال های ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۲ در بانکی در سانفرانسیسکو مشغول به کار بود و علاوه بر این، مقالاتی هم در دیلی اکسپرس می نوشت. در سال ۱۹۲۲ در مقام حساب دار به استخدام کمپانی نفتی دانبی درآمد و تا ۱۹۳۲ در آن جا کار می کرد و این تقریباً بهترین و پردرآمدترین شغلی بود که او تا ان زمان به دست آورده بود.

اما در این سال به دلیل افراط در نوشیدن مشروبات الکولی و هم چنین غیبت زیاد، از کار بر کنار شد. گویا چندلر در اوایل دهه ۳۰ دچار حالتی از افسرده گی شده بود و روی آوردن او به مشروبات به همین دلیل بوده است. به این ترتیب، دیوانه گیهایش روسایش در شرکت نفتی را کم وبیش به این نتیجه رساند تا عذر او را بخواهند. پس از این چندلر که همواره از خواننده گان داستانها و نشریات عامهپسند بود، به نوشتن روی آورد و مارلو را خلق کرد.


در این ایام چهل وپنج ساله بود و با حمایت مالی همسرش تمام وقت خود را صرف نوشتن کرد. او پیش از هرچیز شروع به خواندن دقیق آثار نویسنده گان پولیسی جنایی که در نشریات معروف به عامهپسند قلم میزدند، همانند دشیل همت، ارل استنلی گاردنر و… پرداخت. سپس دست بهکار نوشتن شد و سر انجام چندماه بعد داستان "باج گیرها آزاد نشوند” را در مجله معروف نقاب سیاهBlack Mask منتشر کرد.

دوره کاری چندلر در این نشریه هم زمان با دشیل همت بود که او نیز داستان های کوتاه زیادی در نقاب سیاه به چاپ رسانده بود. البته همت پیش کسوت چندلر به حساب میآمد و پیش از او، کار نوشتن داستان های پولیسی جنایی را که آن زمان هنوز قدر و منزلت واقعیشان آشکار نشده و آثاری عامه پسند محسوب میشدند، آغاز کرده بود.

ظاهراً برای چندلر درک این مسأله چندان دشوار نبود که آثار همت یک سر و گردن بالاتر از دیگر همتایان اوست و اگر قرار است برای شروع کار از نویسندهیی بیاموزد، او کسی نیست جز دشیل همت. بنابراین بیش از هر نویسنده ادبیات پولیسی جنایی از دشیل همت تأثیر پذیرفت و از همین رو آشکارا همت را استاد خود مینامید.

هر چند که بعدها برخی از علاقه مندان ادبیات پولیسی برای چندلر مقامی بالاتر از همت در نظر گرفتند، اما با این حال نمیتوان انکار کرد که داستان های چندلر فاقد آن استحکام ساختاری داستان های همت هستند؛ اما آن چه چندلر را جذاب تر میسازد، جادوی سبک منحصربه فرد او در توصیفات جذاب و دیالوگهای عالی و طنازانه اوست که در هیچ یک از نویسنده گان دیگر ادبیات پولیسی، حتا آثار همت، نمیتوان در این سطح سراغ گرفت.

به هر حال، ظهور تکنیک منحصربه فرد چندلر تا حد زیادی مدیون تقلید، بازپروری و بسط الگوهایی بود که پیشتر از سوی دیگر نویسنده گان داستان های کارآگاهی به کار رفته بود: یک نوع کارآموزیِ خودآگاهانه و تعمدی در دوره یی از زنده گی که بیشتر نویسنده گان در آن به سبک و بلوغ شخصی شان دست یافته اند.

,ریموند چندلر،چهره ها،نویسنده,[categoriy]
چندلر داستان نویس کُندی بود. به طوری که در فاصله سال های ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۹ در مجموع ۱۹داستان در مجلات چاپ کرد که ۱۱ تا از آن ها متعلق به مجله نقاب سیاه بود و هفت داستان آن در Dime Detectiveچاپ شده بود و یکی دیگر در هفته نامهDetective Fiction Weekly انتشار یافته بود. او بعدها هنگامی که به رمان نویسی پرداخت، از این داستان های کوتاه در دل رمان های خود بهره گرفت. داستان های کوتاهی که او در این دوره ده ساله نوشت، در اغلب موارد، طرح واره هایی برای رمان های آتی او بودند، داستان های کوتاهی که بعدها هم چون فصل هایی از رمان های طولانی تر او به کار گرفته شدند.


در آن روزگار تلقی نویسنده گان ادبیات جنایی پولیسی همانند اغلب مخاطبانشان، این آثار را نمونه هایی از ادبیات عامهپسند محسوب میکرد که در نشریات خاص عامه مردم نیز منتشر میشدند. چندلر اما اگرچه کارش را با خواندن و نوشتن در این نشریات آغاز کرد؛ اما حقیقت این است که داستان کارآگاهی برای او، چیزی فراتر از یک محصول تجاری با نیات سرگرم کننده عامه پسندانه بود.

این واقعیت وقتی روشن میشود که توجه داشته باشم که او خیلی دیر و پس از پشت سر گذاشتن مشاغل و حرفه های طولانی و موفق بسیار به نوشتن روی آورد. او نخستین و بهترین رمانش، خواب بزرگ را در سال ۱۹۳۹، هنگامی که پنجاه ساله بود نوشت، در حالی که پیش از آن به مدت ده سال روی این فُرم داستانی کار کرده بود.


در ۱۹۳۹ چندلر از داستان نویسی برای مجلات کناره گیری کرد. در همین سال، اولین رمان او با نام خواب بزرگ منتشر شد و شخصیت فیلیپ مارلو را به عنوان کارآگاهی خصوصی به خواننده گانش معرفی کرد. کارآگاهی با حدود ۴۰ سال سن و قد بلند و چشمان خاکستری که دارای تحصیلات دانشگاهی بود و علاقه زیادی به حل مسایل شطرنج و هم چنین موسیقی کلاسیک داشت. نام فیلیپ مارلو از روی نام نویسنده قرن ۱۶ کریستوفر مارلو اقتباس شده بود که البته کریستوفر برخلاف فیلیپ مارلو از خلق وخویی خشن و عصبی برخوردار بود.


«خواب بزرگ» ساخته هوارد هاکس و موفق ترین اقتباس از آثار چندلرو


ریموند چندلر اولین رمانش "خواب بزرگ” را در سال ۱۹۳۹ و صرفاً در عرض سه ماه به نگارش درآورد. دو بخش از این رمان یعنی "جریان حق السکوت” و "ناپدید شدن” را از روی دو داستان "قاتل زیر باران” و "پرده” به قلم خودش که پیش از آن در "ماسک سیاه” منتشر شده بودند، در این رمان مورد استفاده قرار داد. شیوه یی که بعدتر در مورد دو رمان دیگرش یعنی "بدرود خوشگل من” و "بانویی در دریاچه” نیز به کار گرفت.


زنده گی چندلر در انگلستان و هم چنین تجربه مشاغل گوناگون برای او نتایجی را نیز به همراه داشت که به شکلی خلاقه به اعتلای داستاننویسیاش انجامید. چندلر خودش را پیش از هر چیز، یک نویسنده سبک مدار قلمداد می کرد. فاصله اش از زبان امریکایی این فرصت را به او داد تا زبان امریکایی را به همان شکلی که در آثارش دیده می شود، به کار برد.

از این جنبه، موقعیت او چندان بی شباهت به ناباکوف نیست: نویسنده یی که به زبان غیر مادری می نویسد، نوعی سبک مداری به ضرب و زور شرایط. زبان نمی توانست برای او به شکل ناخودآگاه عمل کند، واژه گان نمی توانستند بدون مسأله زایی بر او ظهور کنند. نگرش غیرتأمّلی و عوامانه اش به تجربه ادبی از این به بعد ممنوع می شود، و او در زبانش نوعی تراکم و مقاومت مادی احساس می کند: حتا آن کلیشه ها و قراردادهایی که برای گوینده بومی در حکم واژه گان نیستند، بلکه نوعی ارتباط فوری و بی واسطه اند، بازتابی ناجور در دهان او دارند و در میان گیومه های نقل قول مورد استفاده قرار می گیرند.

جملات او کلاژهایی از مصالح ناهمگون است؛ کلاژهایی از پاره های زبان شناختی، حالات گفتاری، گونه محاوره یی، نام های مکان و گفته های محلی است؛ همه با زحمت زیاد در یک توهم گفتار پیوسته نوشته می شود. در این وضعیت، موقعیت زیسته نویسنده زبان قرضی، مظهری از موقعیت نویسنده مدرن به طور عام است. در این موقعیت، واژه ها ابژه هایی برای او می شوند. داستان کارآگاهی، به عنوان فرمی هنری فاقد محتوای ایدیولوژیک، بدون هیچ گونه دیدگاه فلسفی، اجتماعی یا سیاسی، به چنین تجربه گرایی سبک مدارانه یی اجازه ظهور می دهد.


در ۱۹۴۶ چندلر جایزه ادگار را بابت فیلم نامه نویسی دریافت کرد و هشت سال بعد در ۱۹۵۴ این جایزه را به خاطر رماننویسی کسب کرد. وی در آخرین سال های عمرش، به ریاست «انجمن نویسنده گان داستان های اسرارآمیز امریکا» انتخاب شد.

,ریموند چندلر،چهره ها،نویسنده,[categoriy]
آثار چندلر اغلب در سینما مورد اقتباس قرار گرفته، همانند: بدرود، خوشگل من (ادوارد دمیتریک، ۱۹۴۴)، خواب بزرگ (هوارد هاکس، ۱۹۴۶)، کوکب آبی (جرج مارشال، ۱۹۴۶)، خانمی در دریاچه (رابرت مونتگمری، ۱۹۴۶)، سکه طلای قدیمی برشیر (جان برام، ۱۹۴۷) مارلو (پل بوگارت، ۱۹۶۹) و خداحافظی طولانی (رابرت آلتمن، ۱۹۷۳) … اما در این میان، بهترین اقتباس سینمایی از رمان های چندلر به سال ۱۹۴۶ باز می گردد که در این سال کمپانی برادران وارنر فیلمی را بر اساس رمان خواب بزرگ تهیه کرد که کارگردانی آن را هوارد هاکس برعهده گرفت و در آن همفری بوگارت عهده دار ایفای نقش فیلیپ مارلو شد. فیلم نامه این فیلم را نویسنده گان و فیلم نامه نویسان بزرگی هم چون ویلیام فاکنر و لی براکت نوشته اند.


بازیگران سرشناسی چون همفری بوگارت، رابرت میچام، دیک پاول و الیوت گلد و جیمز گارنر ایفاگر نقش مارلو بوده اند. اما در این میان، تنها و تنها همفری بوگارت بود که توانست شمایل دوست داشتنی مارلو را همان گونه جادویی روی پرده زنده کند، هرچند که او تنها یک بار در نقش مارلو ظاهر شد و البته کوتاهی قامت او در قیاس با توصیفی که چندلر از مارلو داده، مورد انتقاد برخی قرار گرفت. با این حال اما امروزه از میان فیلم هایی که از آثار چندلر اقتباس شده، خواب بزرگِ هاکس و بوگارت در نقش مارلو از همه ماندگارتر بوده است.


جالبترین نکته در مورد اقتباس از آثار چندلر این که: در فیلم «زمانی برای کشتن» ساخته هربرت لیدز (۱۹۴۲) که بر اساس رمان «پنجره مرتفع» اثر چندلر جلوی دوربین رفت، شخصیت فیلیپ مارلو جای خود را به کارآگاه دیگری به نام «مایک شین» که توسط «برت هالیدی» خلق شده بود، داد! (۴)
ریموند چندلر و همسرش


چندلر در ۱۹۲۴ با زنی به نام سیسیلی هارلبارت ازدواج کرد که ۱۸ سال از خودش بزرگ تر بود. سیسیلی تا آن زمان دوبار ازدواج کرده و طلاق گرفته بود و در زمان ازدواج با چندلر در سن ۵۳ ساله گی قرار داشت. هرچند که اطرافیان چندلرحکایت میکنند که او در این زمان ده سالی جوان تر به نظر میرسید. با وجود ماجراهایی که زنده گی با زنی بسیار مسنتر از خود برای چندلر به همراه داشت، او علاقه یی بسیار به همسرش داشت، از همین رو دو ماه پس از درگذشت همسرش سعی کرد به زنده گی خود خاتمه دهد، چرا که احساس میکرد بدون او نمی تواند به زنده گی اش ادامه دهد. با این حال، به موقع کمک خواست و نجات یافت و تا پنج سال پس از مرگ سیسیلی (همسرش) زنده گی کرد. چندلر در هنگام مرگ در شهر دیگری میزیست، اما ۵۲ سال بعد از مرگ او، علاقه مندانش آرامگاه او همسرش را در کنار هم قرار دادند.


ریموند چندلر در روز ۲۶ مارچ ۱۹۵۹ به دلیل ابتلا به التهاب ریه ها، با تنی رنجور روی تخت بیمارستان چشم از جهان فرو بست. در حالی درگذشت که هنوز نوشتن نیمی از رمان جدیدش به نامPoodle Spring باقی مانده بود. رمان ناتمام او را رابرت بی پارکر کامل کرد. این نویسنده هم چنین ادامهیی هم برای داستان خواب بزرگ نوشت و آن را «شاید یک رویا» نام نهاد.
کتاب شناسی چندلر به زبان فارسی:


  • ـ خواهر کوچیکه (ترجمه اسماعیل فصیح)
  • خداحافظی طولانی (ترجمه فتح الله جعفری جوزانی)
  • بانویی در دریاچه (کاوه میرعباسی)
  • دردسر حرفه من است – و چهار داستان کارآگاهی – (ترجمه کاظم اسماعیلی)

ریموند چندلر و بیلی وایلدر

  • قاتلی در زیر باران (ترجمه کاظم اسماعیلی)
  • خواب گران (ترجمه قاسم هاشمی نژاد)
  • حق السکوت (ترجمه احسان نوروزی)
  • قاتل در باران (ترجمه احسان نوروزی)
  • پنجره مرتفع (ترجمه حسن زیادلو)
  • بدرود خوشگل من (ترجمه نیره رحمانی ـ در دست ترجمه)
,ریموند چندلر،چهره ها،نویسنده,[categoriy]
پینوشت:

۱ـ بیلی وایلدر روایت میکند که در اوج دوران شهرت مرلین مونرو و اتفاقاً در یکی از بهترین نقش آفرینی هایش در فیلم بعضیها داغش را دوست دارند، از دست او حسابی شاکی بوده؛ مرلین مونرو اغلب سر صحنه دیالوگ هایش را فراموش میکرده و …


۲ـ همان اتفاقی که چندسال قبل برای جیمز دین، هنگام راننده گی با آن سرعتهای مرگ بار مورد علاقهاش پیش آمد.


۳ـ روایت است که چندلر وقتی با همسرش آشنا شد، تصور میکرد او نهایتاً فقط هشت سالی بزرگ تر از خودش باشد… همسرش که پیش از آن مدل نقاشی بود، آن قدر زیبا به چشم می رسید که این ده سال به چشم نیاید، اما بعدها که سن وسالش بالا رفت و بیمار شد، خیلی زود تحلیل رفت و آن هجده سال تفاوت سن، خودش را به شکل آشکاری نشان داد!


۴ـ احتمالاً این ماجرا ربطی به شهرت برت هالیدی و کارآگاه ابداعیاش مایک شین در قیاس با چندلر و مارلو، در آن تاریخ داشته باشد.

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: سه شنبه 5 مرداد 1395 ساعت: 6:30

صفحه بندی