آکاایران: بیوگرافی آلبر کامو , زندگینامه شخصی آلبر کامو , فوتبالیست بودن آلبر کامو زیر ذره بین , عکسهای دیده نشده آلبر کامو
؛ فیلسوف-دروازه بانی ِ روی نیمکت ذخیره های تاریخ
به گزارش آکاایران: بدون فوتبال یک زندگی سگی
بیوگرافی فیلسوف بزرگ فرانسه آلبر کامو + زندگی شخصی اش -آکابیوگرافی افراد سرشناس , بیوگرافی بزرگان جهان , سرگذشت بزرگان , زندگینامه پولدارها , بیوگرافی ثروتمندان , سرگذشت پولدارن , زندگینامه شاعران و موسیقیدانها و دانشمندان
آکاایران: بیوگرافی فیلسوف بزرگ فرانسه آلبر کامو + زندگی شخصی اش
فوتبال برای آلبر کامو، برنده جایزه نوبل ادبیات، ماجراجویی دسته جمعی گروهی از مردان بود که ساده ترین و بهترین بازی جهان را بازی می کنند. برای او فوتبال «تنها درس اخلاق» بود. برادری، همبستگی، روحیه جنگندگی، قاطعیت، همه اینها را درون زمین آموخت. کامو به اثر تربیتی فوتبال اعتقاد داشت. او یاد گرفت که فروتنانه پیروز شود و با متانت ببازد. اما بیش از هر چیز او در فوتبال ارزش زندگی گروهی را کشف کرد. بدون فوتبال، از نظر کامو، جهان بی روح است، چه بسا بی رحم. ِ « توی حیاط، بهترین آینده از آن این دروازه بان است، کامو!» این را دبیر فلسفه او می گوید، نه مربی ورزش اش. وقتی ژان گرنیه سال 1931 داشت حیاط مدرسه را می پایید، برنده آتی ِ جایزه نوبل را در تب ً فوتبال دید. او آلبر کامویی را می دید که قطعا اگر سال 1960 این قدر زود از دنیا نمی رفت، یک رمان فوتبالی می نوشت. و این یک مصیبت بزرگ است. چون کامو عاشق فوتبال بود و آن را به عنوان مدرسه زندگی تمجید می کرد؛ به عنوان دانشگاه واقعی خود. این اشتیاق او به فوتبال، پیامدهایی هم داشت. اهالی فوتبال حالا دست کم چهار چیز را در مورد این نویسنده فرانسوی میدانند؛ اینکه او یک بازیکن خیابانی بود، در تیم دانشگاه الجزیره بازی می کرد، دروازه بان بود و این جمله هم از اوست: «هر آنچه را که من در مورد اخلاق میدانم مدیون فوتبال ام.» به این ترتیب نتیجه، چهار-هیچ به نفع کامو است و همتایش والدیمیر نابوکف که در کمبریج دروازه بان بود- اما کمتر کسی از علاقه او به فوتبال خبر دارد- بازی را باخته است.
بیوگرافی فیلسوف بزرگ فرانسه آلبر کامو + زندگی شخصی اشکاموی جوان یک فوتبالیست فوق العاده است. او در یک باشگاه معروف بازی می کند. هیچ بیوگرافی ای چنانکه باید در این مورد تحقیق نکرده است. برای همین همچنان این تصور نادرست در مورد «تیم دانشگاه» وجود دارد که انگار در یک لیگ آماتور است، بنابراین زیاد جدی گرفته نمی شود. در صورتی که در واقعیت تیم «راسینگ اونیورزیتر آلژیر» یا «ار.او.آ»، در دهه سی میلادی یکی از قدرتمندترین تیم های الجزایر بوده است. این تیم سه بار در آن سال ها قهرمان ِ آفریقای شمالی شد. در الجزیره، پایتخت ِ رنگارنگ ِ آن دوران مستعمره فرانسه، راسینگ حرف اول را میزد. پیراهن های آبی آسمانی و سفید راسینگ را، هم «پاسیه ها» می پوشیدند و هم عربها. ار.او.آ در سال 1926 تاسیس و خیلی زود به باشگاهی برازنده تبدیل شد و در فوتبال، تنیس، هاکی و سوارکاری درخشید. راسینگ به طبقات بالای جامعه تعلق ِ دارد. استخر باشگاه پاتوق جوانان اعیان الجزیره است. آلبر کاموی دبیرستانی، متولد 1913، بین سالهای 1928 و 1930 برای ار.او.آ بازی می کند. مسلماً نه در تیم دانشجو ها، بلکه در تیم جوانان راسینگ.
بیوگرافی فیلسوف بزرگ فرانسه آلبر کامو + زندگی شخصی اشکامو اولین بازی اش را سال 1923 در حیاط مدرسه انجام می ِ دهد. او یک بازیکن فرز و بامهارت است، یک استاد دریبل. ِ توپ دوست ِ اوست. کامو در رمان اتوبیوگرافیک «آدم اول» که مرگ ِ امان اتماماش را نداد، از کشف فوتبال می نویسد ِ که «قرار بود عشق سالهای بسیار باشد.» در زنگ تفریح سر ظهر، 60 دقیقه فرصت است برای یک مسابقه در حیاط سیمانی مدرسه که دالان هایی با ستون های پت و پهن احاطه اش کرده اند. دانش آموزان بدون «خرخوان ها و بچه مثبت ها» تیم تشکیل می دهند. دروازه بانها هر کدام دو ستون را به عنوان تیرهای دروازه خود اعلام میکنند. «بدون ِ داور. و به محض سوت آغاز، داد و فریاد و بدوبدو شروع می شد.» کامو نه تنها در انشا، بلکه در بازی تیمی هم تَک است. او این گونه «توجه و احترام» همشاگردی های درشت هیکل تر را که معمولا به او «نیم وجبی» می گویند، جلب می کند. فوتبال، کاموی نوجوان را خوشبخت میکند. وقتی او با توپ حمله می کرد تا پشت سر هم یک درخت و یک بازیکن حریف را از پیش رو بردارد، حس میکرد پادشاه حیاط و زندگی است. اما در اصل فوتبال برای این پسربچه ده ساله «قلمرو ممنوعه» است. مادربزرگش فوتبال را برایش قدغن کرده تا کفش هایش را خراب نکند. کاموها آدم های خیلی فقیری اند. مادربزرگ آلبر کفش های بزرگی برایش خریده. او شب به شب کفی کفش ها را کنترل میکند. هر وقت آثار استهلاک جدیدی در آنها کشف کند، آلبر تنبیه می شود. با این وجود او به اینکه مادربزرگش فوتبال را ممنوع کرده، اعتنایی نمی کند. کامو نمی تواند در برابر «آوازه ِ جذابیت بازی مورد علاقه»اش طاقت بیاورد. حتی بازی های قهرمانی تیم بزرگسالان هم او را وسوسه می کنند. او هر سکه اش را برای ورود به استادیوم پس انداز میکند، یا از الی نرده ها یواشکی به استادیوم میرود بدون اینکه پولی پرداخت کند.
بیوگرافی فیلسوف بزرگ فرانسه آلبر کامو + زندگی شخصی اشآلبر کامو به عنوان یک بازیکن فوتبال خیابانی هر جایی به او بگویند، درجا و بدون تردید بازی میکند. در تیم های ترکیب شده از بچه های عرب و بچه های فرانسوی که به یک توپ وصله پینه شده از لباس های ژنده لگد میزنند. اما او ازطرفی میخواهد شماره یک هم باشد. در 14 سالگی به عنوان دروازه بان تیم مدرسه انتخاب میشود. استاد دریبل به گذشته پیوسته است و دوران کودکی به سر آمده.
چرا کامو دروازه بان شد؟ سر این موضوع بین علما دعواست. ادواردو گلائانو، نویسنده اروگوئهای گمان می کند کامو نمی خواست کفش هایش را خراب کند، برای همین دروازه بان شد تا زیاد ندود. هربرت لوتمن، نویسنده بیوگرافی آلبر کامو می نویسد در بچگی آن قدر نحیف و کوچک بوده که هم تیمی هایش برای محافظت او را درون دروازه می گذاشتند. پاتریک مک کارتی، نویسنده کتاب «کامو: بیگانه»، بُعد دلاورانه دروازه بانی را برجسته می کند که داوطلبانه و بیگانه است و «نسبت به هر بازیکن دیگری کمتر جزئی از تیم.» احتمالا کامو هم از همین خوش اش آمده. روژه گرنیه، نویسنده و روزنامه نگار فرانسوی توضیح دیگری دارد: «شاید چون دروازه آدم را یاد صحنه میاندازد و دروازه بان توی آن احساس می کند که مثل هنرپیشه است». این به طور تلویحی ً اشاره ای است به عشق و علاقه آینده کامو به تئاتر. احتمالا کامو خود را به عنوان «کارگردان» سایر بازیکنان میداند. به عنوان دروازه بان او بر زمین بازی مشرف است، دفاع را سازماندهی و توپ را پخش میکند. اگر چه او بازی ساز ِ نیست، اما آخرین مرجع، برای تعیین سرنوشت یک شوت یا ضربه سر است.
کامو تابستان 1927 را در یک اردوگاه تفریحی میگذراند که برای بچه های سربازهایی ست که در جنگ کشته شده اند. در آنجا یک روز، کار به یک بازی فوتبال بین تیم منتخبی از این بچه های یتیم و یک تیم محلی متشکل از جوانان هفده ًهجده ساله می کشد. کامو تقریبا 14 سالش است و نصف آنها. یکی از هم تیمی های او آنژه زافران، سال ها بعد آن مسابقه ِ دراماتیک را در یک نامه شرح داد. کامو کاپیتان است و تیم اردوگاه را او میچیند. در دروازه هم بدیهی است که خودش می ایستد، با کفش های خیابانی و دست هایی برهنه. فوتبال در الجزایر مساله جدیای است. پای حیثیت در میان است. تو باید به هر قیمتی ببری. «او دستوراتش را فریاد می کشد، همه را تشویق می کند، تحسین می کند، به هر کسی که اشتباه می کند فحش می دهد، می جهد، شیرجه می رود، توی پای حریفان میپرد، دفاع میکند، توپها را می گیرد، دفع میکند و توپ هایی را که انگار با یک منجنیق به طرفش شلیک می شود، برمی گرداند». و با این حال: کامو سه گل می خورد. حریف «ناجوانمرد» یاد گرفته بود که برای مغبون ِ کردن این دروازه بان کوچک باید توپها را بالا بزند. کامو سه بار دستانش را به سمت تیر افقی دراز کرد تا توپها را بگیرد، اما بیفایده بود.
یک دروازه ِ بان، مضحک بودن هستی بشری را در روبه رو شدن با «توپهای مهارناپذیر» تجربه میکند. اینکه ناتوان بودن ِ در برابر چیزی، چه تقدیر نکبت باری است. اما کامو و تیمش در این روز تصمیم گرفته اند به راحتی تن به این تقدیر ندهند ِ و در برابر ِ این شکست ظاهراً محتوم قد علم کنند. گارسیا، یک مهاجم با تکنیک، سه گل برای بچه یتیم ها میزند. ِ کامو درون دروازه اش سر از پا نمی شناسد. اما حریف که از لحاظ بدنی چغرتر است، فشار میآورد. چیزی به پایان بازی نمانده که کاموس برای چهارمین بار مغلوب می شود. توپ و دروازه بان با لگدهایی جانانه با هم توی دروازه قرار می گیرند. شکست تلخی است، به خصوص اینکه قهرمان بازی، مجروح و آسیب دیده از زمین به بیرون حمل میشود. کامو بعد از هر گلی که میخورد، تسلی ناپذیر به نظر می رسد، بعدها هم به عنوان دروازه بان باشگاهی همین جور است. فقط به یک نقطه زل میزند، دنبال بهانه ای نمیگردد، به دلداری دوستاناش هم اعتنایی نمی کند. آنژه زافران، دفاع آن تیم، دروازه بان تیم شان را «درخودمانده» می بیند. کامو هر بار احساس می کند این تقصیر او بوده که نتوانسته یک شوت را بگیرد. غرورش جریحه دار میشود.
به زودی او رقابت با بزرگسالان را میجوید. او میخواهد از یک دروازه درست و حسابی محافظت کند. 1928 به «اتحادیه ورزشی مون پنسیه» ملحق می شود. یک باشگاه کم ِ اهمیت متعلق به محله ای از شهر که به گفته کامو، «برآمدگی های زمین چمنش از ورم های ساق پای یک مهاجم نوک بیشتر بود». در همان سال او به «راسینگ اونیورزیتر آلژیر» می پیوندد که به تازگی یک تیم نوجوانان تشکیل داده است. کامو باور دارد که در ار.او.آ، «علمی» فوتبال بازی می شود. عضویت در ار.او.آی باکلاس، ترفیع اجتماعی آلبر را در پی دارد. هم تیمی هایش جزو قشرهای بالاترند و کامو آنها را اغلب ِ تا در خانه شان همراهی می ِ کند. او به عنوان بازیکن «سفید و آبی آسمانی ها»، به «کلوب یاخت» کنار بندر الجزیره دسترسی پیدا میکند. نه یهودی ها و نه عرب ها چنین حقی ندارند. فقرا هم بیرون میمانند. اعضای سرشناس ار.او.آ برای دروازه بان بااستعداد تیم جوانان استثنا قائل می شوند. ِ
در آن عکس معروف ً تیمی ار.او.آ کامو کاملا برجسته است. او به وضوح کم سن وسالتر از هم تیمی هایش به نظر می آید که در میان آنها یکی دو تا مرد قوی هیکل هم هستند. او چهارزانو در مرکز این گروه نشسته است. کت و شال و کلاه به تن دارد؛ ظاهراً ِ این لباس عادی روزمره است، نه لباس دروازه بانی. لبخند کامو نشانه رضایت عمیق اوست. کل تیم پشت سر کامو است، قهرمانان فردا. «20 سال بعد، در خیابانهای پاریس و حتی بوئنوس آیرس، اسم ر.او.آ قلبام را به تپش میاندازد، به ابلهانه ترین شکل ممکن توی دنیا.» در یک عکس دیگر، کامو پیراهن سفید و جورابهای راهراه راسینگ را پوشیده است. حالا او بزرگ تر به نظر می آید. اینجا هم او در وسط پز گرفته، ضمن آنکه توپ را هم قاپیده، به نشانه سردسته بودنش.
بی تردید او یک ستاره کوچک است، اما قوی ترین عواطف خود را مدیون زندگی گروهی است: «من عاشق تیمم بودم. به خاطر شادمانی از یک پیروزی که به طرز فوق العادهای با خستگی درهم می آمیزد. همین طور به ِ خاطر این میل ِ گنگ گریستن به خاطر یک شکست.
» آنها پنج شنبه ها تمرین می کنند. یک شنبه ها مسابقات برگزار میشود. ار.او.آ با سیستم کلاسیک 2-3-5 بازی می کند؛ با یک دونده میانی به عنوان مهره مرکزی تیم. کامو یک دروازه بان خوب و بی پرواست. وقتی خود را توی دل مهاجمان حریف پرت می کند، از هیچ زخمی نمی ترسد. ژان ِ لویی پالنش، بیوگراف ِ «جوانان الجزایری» کامو تعریف می کند: «ستیزه جویی خویشتن دارانه او، سروصدای زیادی به پا کرده بود». آن پسربچه ِ نزار محله فقیرنشین، حالا در برابر یک دنیای خصومت آمیز تاب میآورد. مهاجمان تیم رقیب، «حسین دی» تهدیدش میکنند که او را راهی قبرستان محله خواهند کرد. تیم شهر بوفاریک، یک مهاجم غول پیکر دارد ملقب به «هندوانه» که به کامو به طرز هولناکی تنه می زند. فوتبال آن روزها در الجزایر یک بازی خشونت آمیز است. در دربیهای الجزیره که به نزاع های قبیله ای می مانند، کار اغلب به کتک کاری میکشد. اما کامو از این زیاده روی های مردانه آن سال ها به نیکی یاد می کند. اغلب هم او پیروز بیرون میآمد. روزنامه باشگاه، «لو روا» در یک گزارش بازی می نویسد: «بهترین ِ آنها کامو بود که تنها توانستند در یک شلوغی مغلوبش کنند و در کل نمایشی درخشان داشت». مطمئناً آلبر به زودی به تیم اول ار.او.آ راه پیدا میکرد. اما بیماری، ناگهان به این بازی پایان میدهد. در دسامبر 1930 کامو غش میکند. او تب دارد. حالت خفگی به او دست می دهد. خون، بالا می ِ آورد. دلایلش از نظر او «ورزش زیادی، خستگی و آفتاب بیش از حد» است. خانواده گمان می کند که ِ او پس از شنا در دریا یا موقع فوتبال بازی کردن سرما خورده است. پزشکان اما تشخیص شان سل است. کامو به بیمارستان می رود، بعد از آن عمویش از او مراقبت میکند تا دوباره روپا شود. اما او یک سال تحصیلی را اینگونه از دست میدهد. «لو روا» چند بار گزارش میدهد که دروازه بان تیم جوانان به خاطر بیماری نمی تواند بازی کند. وقتی کامو در اکتبر 1931 به دبیرستان برمی گردد، میداند که که زمین فوتبال همچنان برایش تابو است. او باید از هر گونه فشار جسمانی اجتناب کند. آلبر 18 ساله حالا شور و شوقش را صرف ادبیات و فلسفه می ِ کند. کامو روح تیمی ار.او.آ را در تئاتر آماتور دوباره پیدا می کند. اما در جواب این سوال که اگر سالم بود چه راهی را میرفت، پاسخ میدهد: «فوتبال، بدون تردید.
» و کامو از حالا به بعد باید به همین قناعت کند که فقط به عنوان تماشاگر در استادیوم بنشیند. او طرفدار وفادار ار.او.آ باقی می ماند. اما فوتبال را بیش از آن دوست دارد که بخواهد دلباخته یک تیم شود. به سایر تیم های الجزیره هم علاقه مند ًاست، مثل «گالیا»ی اروپایی یا «مولودیه» عربی. طبعا این دروازه بان سابق با دقت بیشتری عملکرد مردان میان تیرها را زیر نظر دارد. بزرگترین الگویش دروازه بان تیم ملی فرانسه، اوران دی لورتو است. دی لورتو در جام جهانی 1938 است که در بازی با ایتالیا آوازهای جاودانه پیدا می کند. سنگربان فرانسه با شیرجه هایش پیولا مهاجم وسط ایتالیا را عاجز می کند، اما عاقبت ایتالیا با دو گل همین پیولاست که 1-3 می بَرد و قهرمان جهان می شود. کامو خیلی دوست دارد این خاطره را به یاد بیاورد که پیولا، آن روز خون خونش را میخورد. آلبر کامو عاشق این افسانه های فوتبال است که به خاطره جمعی راه می یابند. هم ذات پنداری کامو با ستاره ِ سنگربان فرانسه به دلیل خاصی است؛ دی لورتو هم مثل کامو با سل جنگید. دروازه بان فرانسه اما بر آن غلبه کرد.
بیوگرافی فیلسوف بزرگ فرانسه آلبر کامو + زندگی شخصی اشدر سپتامبر 1938 کامو به استخدام روزنامه «الژیر رپوبلیکن» درمی آید. یکی از چهار صفحه این روزنامه هر روز به ورزش اختصاص دارد. گزارشهای آن درباره فوتبال، بوکس، راگبی، دومیدانی و اسب ِ دوانی بسیار پرطرفدار است. ورزش، مذهب عملی الجزایری هاست. کامو سال 1939 یک گزارش پرمایه درباره ِ یک شب بوکس در اوران می نویسد. مسابقات را خیلی کارشناسانه تحلیل می کند. اما کامو به عنوان روزنامه نگار ورزشی نیست که برای خودش نامی دستوپا می کند. کامو مقالات سیاسی، گزارشهای دادگاهی و نقدهای ادبی می ِ نویسد. فوتبال کار پل بالازار است. این خبرنگار از دانش استثنایی کامو در فوتبال حیرت می کند. همان لیسانسه فلسفه، همه باشگاه های الجزایری را می شناسد ِ و اسم ً ناشناس ترین آنها که به اختصار مثلا اس.ث.ب.آ و ار.ث.ام.ث نوشته میشود را به راحتی رمزگشایی می کند. بالازار یک شنبه های فوتبالی «الژیر رپوبلیکن» را به یاد دارد. کارکنان، اول عصر توی تحریریه جمع می شوند و منتظر نتایج بازیها هستند. اگر «ار.او.آ»ی او برده باشد، کامو با پُ ِ ز پیروزمندانه راه میرود. بعد از باخت ها هم متلک های همکارانش را باید تحمل کند.
چند سال بعد در پاریس، کامو جوانی اش را دوباره پیدا می کند. این نویسنده از 1945 به بعد به استادیوم پارک دو پرنس می رود. عشق جدیدش تیم راسینگ پاریس است. دوباره یک تیم به رنگ آبی آسمانی و سفید، دوباره یک باشگاه کاریزماتیک و موفق. راسینگ، یک پیشگام در فوتبال فرانسه، سال 1936 لیگ و جام حذفی را همزمان برده بود. 1945 هم پاریسی ها در جام حذفی قهرمان میشوند. در این تیم پنج بازیکن فرانسوی الجزایری بازی می کنند. کامو روی سکوها به وجد آمده است. کنار او روشن فکران دیگری هم نشسته اند. مثل رمون آرون، موریس نادو، ژرژ آلتشولر و روژه گرنیه. ماریا کاسارس، هنرپیشه اسپانیایی هم که رابطه ای بلندمدت با کامو دارد، در پارک دو پرنس کنار اوست. درباره کاموی تماشاچی، اظهارات متضادی وجود دارد. پاتریک مککارتی، بیوگراف او، ادعا می کند که این طرفدار راسینگ به شدت عصبی میشده و آنقدر داد میزده که مردم برمی گشتند و نویسنده «طاعون» را به جا می آوردند. اما همکار کامو در روزنامه «کمبت»، ویکتور پرونی روزنامه نگار ورزشی، این را رد میکند که او آتشیمزاج بوده: «او بردبار و تزلزلناپذیر بود. از درون برآشفته میشد».
1949 وقتی کامو در برزیل به سر می برد، میزبانانش از درخواست او برای تماشای یک مسابقه ی فوتبال حظ می کنند. یک مسابقه بزرگ همانقدر کامو را سر شوق می ِ آورد که یک نمایش مهم ِ تئاتر. او اغلب این دو دلبستگی را کنار هم قرار میدهد. در رمان «سقوط» از زبان راوی داستان که دارد زندگی اش را تعریف می کند، می ِ گوید «یک استادیوم ِپر در حد انفجار» در کنار تئاتر تنها جایی در جهان است که او در آن احساس «بیگناهی» میکند. منظور از بی گناهی در اینجا صداقت، شور، شادی بچه گانه و اصالت است. برای کامو درون زمین چیزی جز حقیقت وجود ندارد. سال 1944 در دفترچه خاطراتش می نویسد: «تجربه عدالت به وسیله ورزش». عصر طلایی ورزش آماتور. اینکه فوتبال می تواند یک پدیده فاسد باشد، غیرقابل تصور است. کامو روحش هم از بازی رسواکننده آلمان و اتریش در جام جهانی 1982 و خیانتی که قرار بود در حق الجزایرش بشود، خبر نداشت. اگر زنده بود این نامردی را به باد انتقاد می ِ گرفت و حق خائنین را ِکف دستشان میگذاشت.
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان